محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2572
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : عمرو بن عاص گفت : « اينان را بكش » عمرو بن اوس گفت : « تو خال منى ، مرا مكش » آنگاه بنى اود پيش وى رفتند و گفتند : « برادر ما را به ما ببخش . » معاويه گفت : « ولش كنيد ، بجان خودم اگر راستگو باشد از شفاعت شما بى - نياز است و اگر دروغگو باشد شفاعت او به كار نيايد . » آنگاه به عمرو گفت : « از كجا من خال تو شدهام به خدا ميان ما و طايفهء اود خويشاوندى نبود . » گفت : « اگر بگويم و درست باشد در امانم ؟ » گفت : « آرى » گفت : « مىدانى كه ام حبيبه دختر ابو سفيان همسر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بود . » گفت : « آرى » گفت : « من پسر اويم و تو برادر اويى پس تو خال منى » گفت : « پدرت خوب ، در اين جمع يكى جز تو نبود كه متوجه اين نكته شود . » آنگاه به اوديان گفت : « وى از شفاعت شما بىنياز است آزادش كنيد . » شعبى گويد : على در جنگ صفين اسير بسيار گرفته بود كه آزادشان كرد و پيش معاويه آمدند ، عمرو به او كه اسيران بسيار گرفته بود مىگفته بود اسيران را بكش . وقتى اسيرانشان آزاد شد به عمرو گفت : « اگر دربارهء اسيران به راى تو كار كرده بوديم كار زشتى كرده بوديم ، مگر نمىبينى كه اسيران ما را آزاد كردهاند » و بگفت تا همه اسيرانى را كه گرفته بود آزاد كنند . جندب بن عبد الله گويد : در جنگ صفين على به كسان گفت : « كارى كرديد كه نيرويى را متزلزل كرد و قدرتى را بيفكند و سستى و ذلت آورد وقتى شما تفوق يافته